تبليغاتX
... خزان عاشق

خبر ناگوار فوت هنرمند محبوب خسرو شکيبايی عزيز، قلبهای دوست داران فرهنگ و هنر در ايران رو حسابی متاثر کرد...

امروز خواستم مقداری راجع به ایشون صحبت کنم...                  خسرو شکیبایی عزیز

 

خسرو شکیبایی در فروردین ماه سال ۱۳۲۳ در خیابان مولوی تهران به دنیا آمد. در شناسنامه نامش «خسرو» است ولی خانواده و نزدیکان او را «محمود» صدا می‌کردند. پدر خسرو سرگرد ارتش بود و وقتی او ۱۴ ساله بود بر اثر سرطان از دنیا رفت. او قبل از اینکه وارد عرصه تئاتر شود، در حرفه‌هایی چون خیاطی و کانال سازی وآسانسور سازی کار می‌کرد. در ۱۹ سالگی برای اولین بار روی صحنه تئاتر رفت و بعد از مدتی به عباس جوانمرد، معرفی و به صورت کاملا حرفه‌ای بازیگر تئاتر شد. وی فارغ التحصیل بازیگری دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود و فعالیت هنری خود را از سال ۱۳۴۲ با بازیگری تئاتر آغاز کرد. وی در فیلم‌های هامون، کیمیا، کاغذ بی خط به ایفای نقش پرداخت. بازی در سریال‌هایی چون لحظه، کوچک جنگلی، مدرس، روزی روزگاری، خانه سبز، کاکتوس، آواز مه، تفنگ سر پر از دیگر نقش آفرینی‌های این هنرمند بود.

خسرو شکیبایی در هشتمین و سیزدهیمن جشنواره فیلم فجر به دلیل بازی در فیلم‌های هامون و کیمیا سیمرغ بلورین بهترین بازیگر را دریافت کرد. این هنرمند ایرانی که مدت‌ها از عارضه سرطان کبد رنج می‌برد، ساعت ۴ بامداد روز جمعه، بیست و هشتم تیر ۱۳۸۷، در بیمارستان پارسیان تهران درگذشت.شکیبایی از همسر اولش (تانیا جوهری - بازیگر) یک دختر به نام «پوپک» و از همسر دومش (پروین کوشیار) یک پسر به اسم «پویا» دارد.

سینما

شکیبایی نخستین بار در سال ۱۳۵۳ در فیلم کوتاه و ۱۶ میلیمتری «کتیبه» به کارگردانی فریبرز صالح مقابل دوربین رفت و با بازی در نقش کوتاهی در فیلم خط قرمز (مسعود کیمیایی۱۳۶۱) به سینما آمد و تا سال ۱۳۶۸ نقش آفرینی‌هایی کرد. از جمله در فیلمهای دزد و نویسنده، ترن و رابطه خوب ظاهر شد. اما از بعد از بازی در فیلم هامون (داریوش مهرجویی-۱۳۶۸) بود که نام خسرو شکیبایی بر سر زبان‌ها افتاد. او برای بازیش در همین فیلم از «هشتمین جشنواره فیلم فجر»، سیمرغ بلورین دریافت کرد و تحسین منتقدان و مردم را برانگیخت. او همچنین برای بازی در فیلم کیمیا (احمد رضا درویش-۱۳۷۳) بار دیگر برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول از سیزدهمین جشنواره فیلم فجر شد. او سومین سیمرغ خود را هم را برای بازی در نقش عادل مشرقی فیلم سالاد فصل (فریدون جیرانی) گرفت. از آخرین افتخارات شکیبایی هم دیپلم افتخار برای فیلم اتوبوس شب (کیومرث پوراحمد) بود.

شکیبایی آخرین جایزه‌اش را از ششمین جشن ماهنامه «دنیای تصویر» برای بازی در فیلم «کاغذ بی خط» دریافت کرد.

پس از گذشت نزدیک به ۲۲ سال از اولین حضورش در فیلم کیمیایی، در فیلم حکم (۱۳۸۳) باری دیگر در فیلم وی در کنار عزت الله انتظامی ایفای نقش کرد.

او علاوه بر هنرنمایی در سینما و تئاتر، برخی از سروده‌های سهراب سپهری، سید علی صالحی و فروغ فرخزاد را به صورت دکلمه اجرا کرده بود.

در ۹ تیرماه ۱۳۸۷ در دومین جشن منتقدان سینمایی، جایزه یکی از برترین بازیگران سی سال سینمای پس از انقلاب را گرفت. او همچنین در بیست و ششمین جشنواره فیلم فجر، بازیگر و گوینده تیزر جشنواره بود.

تلویزیون

او در تلویزیون هم موفق بود. از همان زمان که در نقش «سید حسن مدرس» بازی کرد و آن مونولوگ طولانی معروفش را اجرا کرد تا بازی در مجموعه تلویزیونی روزی روزگاری، خانه سبز، کاکتوس، تفنگ سر پر و این اواخر هم مجموعه‌های تلویزیونی در کنار هم و سرزمین سبز را روی آنتن داشت.

آخرین نقش‌آفرینی این هنرمند در فیلم تلویزیونی پیوند (سعید عالم‌زاده) و آخرین نمایش فیلمش، آشیانه‌ای برای زندگی (حمید طالقانی) بود که به مناسبت روز پدر از تلویزیون پخش شد.

شکیبایی در ساعت ۴ صبح جمعه ۲۸ تیرماه ۱۳۸۷ در سن ۶۴ سالگی در اثر بیماری سرطان کبد در بیمارستان پارسیان تهران درگذشت.

در پی این رویداد، غلامعلی حداد عادل رئیس کمیسیون فرهنگی مجلس و عزت‌الله ضرغامی رئیس سازمان صدا و سیما پیام تسلیت صادر کردند.

فیلم‌های سینمایی

       ۱۳۶۰ خط قرمز (مسعود کیمیایی)

       ۱۳۶۲ دادشاه (حبیب کاووش)

       ۱۳۶۳ صاعقه (ضیاءالدین دری)

       ۱۳۶۵ رابطه (پوران درخشنده)، دزد و نویسنده (کاظم معصومی)

       ۱۳۶۶ شکار (مجید جوانمرد)، ترن (امیر قویدل)

       ۱۳۶۸ عبور از غبار (پوران درخشنده)، هامون (داریوش مهرجویی)

       ۱۳۶۹ جستجو در جزیره (مهدی صباغزاده)، ابلیس (احمد رضا درویش)

       ۱۳۷۰ بانو (داریوش مهرجویی)

       ۱۳۷۱ یک بار برای همیشه (سیروس الوند)، سارا (داریوش مهرجویی)، پرواز را به خاطر بسپار (حمید رخشانی)

       ۱۳۷۲ بلوف (ساموئل خاچیکیان)

       ۱۳۷۳ کیمیا (احمد رضا درویش)، پری (داریوش مهرجویی)، درد مشترک (یاسمین ملک نصر)

       ۱۳۷۴ خواهران غریب (کیومرث پور احمد)، عاشقانه (علیرضا داودنژاد)، سایه به سایه (علی ژکان)

       ۱۳۷۵ سرزمین خورشید (احمد رضا درویش)

       ۱۳۷۶ زندگی (اصغر هاشمی)، روانی (داریوش فرهنگ)

       ۱۳۷۸ میکس (داریوش مهرجویی)، عشق شیشه‌ای، دختردایی گمشده (داریوش مهرجویی)

       ۱۳۷۹ دختری به نام تندر (حمیدرضا آشتیانی پور)

       ۱۳۸۰ مزاحم (سیروس الوند)، لژیون (ضیاءالدین دری)، کاغذ بی‌خط (ناصر تقوایی)، اثیری (محمد علی سجادی)

       ۱۳۸۲ صبحانه برای دو نفر (مهدی صباغزاده)

       ۱۳۸۳ حکم (مسعود کیمیایی)، ازدواج صورتی (منوچهر مصیری)، سالاد فصل (فریدون جیرانی)

       ۱۳۸۴ چه کسی امیر را کشت؟ (مهدی کرم‌پور)، عروسک فرنگی (فرهاد صبا)، پیشنهاد پنجاه میلیونی، ستاره‌ها (فریدون جیرانی)

       ۱۳۸۵ دست‌های خالی (ابوالقاسم طالبی)، اتوبوس شب (کیومرث پوراحمد)، رئیس (مسعود کیمیایی)

       ‌۱۳۸۶ شب

       ۱۳۸۷ امروز نه فردا

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 22:15 توسط امیر حسین |

سلام به همه دوستان عزيز
خيلی وقته که اين وبلاگو خاک گرفته
!
امروز اومدم يه خورده متحولش کنم!!!
ايشالا که بتونيم تا آخر بمونيم
پس به دوستای ديگه هم بگيد که پرچم ما همچنان بالاس
!!!

امروز ياد بچه ها افتادم، همه بزرگ شدن، همين يکی دوسال کلی همه رو تغيير داد. حتا تو همين چند ماه.
ديگه احسان هادی واسه خودش مردی شده. تا ديروز داشتش جلو خوابگاه پستونک ميخورد، حالا پستونکشو فروخته يه چيز ديگرو گوشه لبش ميزاره...
اسماعيل که هميشه اين ورو اونور دنبال ملت بود. واسه خودش زندگيی جمع کرده....
حتا امين ديگه از تيريپه پوچ گراييش زده بيرون، دنبال فوقو درس خوندنه. حس ميکنم بچه موندم. هنوزم هيچ هدفی ندارم. شايدم الکی زندم.
ما که به اميد اينکه ايشالا!!! يه زندگی اون دنيا داريم داريم اينجارو تحمل ميکنيم....

قربون همتون. وبلاگ ما از امروز برقراره!!!!!!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 1:40 توسط امیر حسین |

حالا که کار تو شده پر از نیرنگ و ریا
حالا که دل تو شده فرسنگها دور از خدا
به من نگو دوست دارم که باورم نمیشه
نگو فقط تو رو دارم که باورم نمیشه
حالا که کار تو شده پر از نیرنگ و ریا
حالا که دل تو شده فرسنگها دور از خدا

به من نگو دوست دارم که باورم نمیشه
نگو فقط تورو دارم که باورم نمیشه

تو با این چرب زبونی هی به من دروغ میگی
میخواهی گولم بزنی هی به من دروغ میگی
تو با این چرب زبونی هی به من دروغ میگی
میخواهی گولم بزنی هی به من دروغ میگی

به من نگو دوست دارم که باورم نمیشه
نگو فقط تورو دارم که باورم نمیشه

تو بادل شکسته ام انقده جفا نکن
تو اگه دوسم نداری اینجوری بدتا نکن
توبا دل شکسته ام انقده جفا نکن
تو اگه دوسم نداری اینجوری بدتا نکن

به من نگو دوست دارم که باورم نمیشه
نگو فقط تورو دارم که باورم نمیشه
به من نگو دوست دارم که باورم نمیشه
نگو فقط تورو دارم که باورم نمیشه

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 22:10 توسط امیر حسین |

ندانم كجا ديده ام در كتاب                                       كه ابليس را ديد شخصي به خواب

به بالا صنوبر ؛ به ديدن چو حور                             چو خورشيدش از چهره مي تافت نور

فرا رفت و گفت : اي عجب اين تويي ؟                      فرشته نباشد بدين نيكويي

تو كاين روي داري به حسن قمر                              چرا در جهان به زشتي سمر ؟

چرا نقش بندت به ايوان شاه                                   دژم روي كرده است و زشت و تباه ؟

شنيد اين سخن بخت برگشته ديو                              به زاري برآورد بانگ و غريو

كه ؛ اي نيكبخت ! اين نه شكل من است                    وليكن قلم در كف دشمن است

برانداختم بيخ شان از بهشت                                  كنونم مي نگارند زشت

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 16:58 توسط امیر حسین |

كافكا می گوید : ‌همه چیز سیاه است
جیمز جویس می گوید: همه چیز خاكستری است.
مودلیانی می گوید: همه چیز گردنی دراز و باریك است.
استریندبرگ می گوید: همه چیز جنگی پایدار میان زن و مرد است
داروین می گوید: همه چیز پیروزی توانمندان است
لورانس می گوید : همه چیز "س...ك...س" است
اینشتاین می گوید: همه چیز نسبی است.
ماركس می گوید : همه چیز پول است.
گوركی می گوید : همه چیز مبارزه ی طبقه ی كارگر است
برتون می گوید : همه چیز رویاست.
آراگون می گوید : همه چیز الیزاست
هدایت می گوید : ‌همه چیز فانتزی است
مونی می گوید : همه چیز پنبه است.
من هم می گویم : همه چیز درد نتوانستن به آغوش كشیدن زیبایی است
.
.
.
.

فرهاد پیریال


+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 17:6 توسط امیر حسین |

سلام به همه

راستش ترم های قبلی تو اتاق ما همواره ورق بازی می کردیم، نه برای پول، نه برای کلاس، بلکه برای آرامش برای فرار از تنهایی...(بگذریم که یکی از دوستان گاهی با اون بر زدن و دست دادن قشنگش این کارو تبدیل به سوهان روح می کنه!)

یه آهنگه وحشتناک عالی! رو دیروز شنیدم. خیلی زیباس. مال گروه Sting هست. اسمش Shape of my heart . دقیقا مربوط به همین موضوعه. این متنشه. آهنگشو اگه ندارید حتما دانلود کنید.

ارادتمند...

He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He doesn't play for respect

He deals the cards to find the answer
The
sacred geometry of chance
The hidden law of a probable outcome
The numbers lead a dance

I know that the spades are the swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that
diamonds mean money for this art
But that's not the shape of my heart

He may play the jack of diamonds
He may lay the queen of spades
He may conceal a king in his hand
While the memory of it fades

I know that the spades are the swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that diamonds mean money for this art
But that's not the shape of my heart
(*)That's not the shape, the shape of my heart

And if I told you that I loved you
You'd maybe think there's something wrong
I'm not a man of too many faces
The mask I wear is one


Well, those who speak know nothin'
And find out to their cost
Like those who curse their luck in too many places
And those who fear are lost

I know that the spades are the swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that diamonds mean money for this art
But that's not the shape of my heart
(*)That's not the shape of my heart
That's not the shape, the shape of my heart

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 11:43 توسط امیر حسین |

به دلیل پربار بودن نمایشگاه موجود در مکان سالن امتحانات مجموعه مجتمع نیاز به چند کارت دانشجویی دوستان دیگر به صورت مبرمی از سوی ما احساس می شود. اگر نیازی به تخفیف ندارید ما برای خرید چندین جلد کتاب نهیلیستی* و کمک به یکی از دوستان برای رسیدن به پوچی مطلق و خودکشی به شدت به کارت شما محتاجیم.

آی لاو یو آل! امیر


*کتاب نهیلیستی چیزی شبیه فلسفه های استاد است که در آثار من۱ و آلبر۲ و ژانی۳ و فرانسی۴ موج می زند. خواننده های این کتاب ها موجوداتی شبیه صادق هدایت هستند که نیاز شدیدی به دیدار ملک الموت دارند.

1. A.H.Goudarzi (Tehran 1988)

2. Albert Camus (Mondovi 7 novembre 1913 ) (ino chon doosesh daram roozesham neveshtam, oonam faranse!)

3. Jean-Paul Sartre (Paris 1905)

4. Franz Kafka (Prague 1883)

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 17:42 توسط امیر حسین |

سلام دوستان! خیلی وقته چیزی ننوشتم... دلم واسه دونه دونه نظراتتون تنگ شده!
وقتم این روزا بد جوری پره!

فاصله اینترنتم که از خوابگاه ... اووووووه! امان از تنبلی

یه شعر قشنگ از م.امید(آقای اخوان ثالث ناامید!!) واستون می ذارم. من که خیلی دوستش دارم... تا یار که را خواهد و میلش به که باشد...

در آن پر شور لحظه...

دل من با چه اصراري ترا خواست،

و من ميدانم چرا خواست،

و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده

كه نامش عمر و دنياست ،

اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست

 

 

 

 

And an English song for the lovers of the language:(From Evanescense's My Immortal)*

 

i'm so tired of being here
suppressed by all of my childish fears
and if you have to leave
i wish that you would just leave
your presence still lingers here
and it won't leave me alone

these wounds won't seem to heal
this pain is just too real
there's just too much that time cannot erase

 

i've tried so hard to tell myself that you're gone
and though you're still with me
i've been alone all along

 


*راستش چند وقتیه دچار Evanescense شدم! صدای امیلی رز واقعا متحولم می کنه!
در ضمن جمله بالا ایهام داره! Evanescense به معنی مرگ تدریجیه! آفرین به اونایی که قبل این که بگم فهمیدن!

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 17:37 توسط امیر حسین |

راستش می خواستم امروز طنز بنویسم ولی دل و دماغشو نداشتم. واسه همینم یه مطلب از استاد بلامنازع طنز منثور فارسی سید ابراهیم نبوی براتون می ذارم. امید وارم نخونده باشید تا لذت ببرید!

 

لطفا به سووالات زیر پاسخ داده و جای خالی کلمات را با گزینه های پیشنهادی یا هر چیزی که خودتان دلتان خواست پر کنید.

اول: جای خالی عمل شیبانی رئیس سابق بانک مرکزی در جمله زیر را پر کنید.
شیبانی گفت: « پس از پذیرش استعفا ............ خواندم»
1) ... در را بستم و آهنگ رفتم که رفتم را...
2) ..... نماز شکر...
3) .... نیم ساعت برای آن بدبختی که جای من می آید دعا...
4)..... فصل آخر رمان هری پاتر را

دوم: آغاز جمله خبری زیر چه عبارتی است؟
...................... گاو در دستور كار پژوهشكده رويان اصفهان است.
1) تولید انبوه و گسترده
2) بهره برداری آموزشی از
3) استفاده بهینه از
4) پروژه شبيه سازي

سوم: ادامه جمله فوق کدام یک از گزینه های چهارگانه است؟
حسین شریعتمداری نوشت: یاران انقلاب هرگز هاشمی را تنها نمی گذارند.....
1) .... چون اگر او را تنها بگذارند، ما او را سرویس می کنیم؟
2) .... چون اگر تنها بماند ما را سرویس می کند؟
3) .... چون از فاطمه رجبی می ترسند؟
4) .... چون هاشمی رئیس مجلس خبرگان شده است؟

چهارم: جای خالی دو عبارت در جمله زیر کدام گزینه است؟
احمدی نژاد دیروز گفت: بهترين سياست‌ها را تدوين كرده‌ايم اما ........ جلو .........
1) ... داریم عقب و ...... می کنیم.
2)... در اجرا.... نمی رویم.
3)....از عقب و ... به ما حمله شد.
4) این را ... هرکسی می گوئیم قبول نمی کند.

پنجم: جای خالی را با انتخاب یکی از گزینه ها پر کنید.
محسنی اژه ای گفت: هاله اسفندیاری با ................ شده است.
1) ... چه بدبختی وادار به اعتراف
2) .... مجوزاز کشور خارج
3) .... هاله نور اشتباه گرفته...
4) .... فشار آمریکا از زندان آزاد...

ششم: در جمله زیر جای کدام گزینه خالی است؟
معاون دادستان گفت: کیان تاجبخش پس از تکمیل پرونده ..... می شود.
1) ....آزاد
2).... آباد
3)..... ارشاد
4)..... رامین جهانبگلو

هفتم: خانم شهربانو امانی کدام کلمه را در جمله ناقص زیر گفته است؟
شهربانو امانی: اصلاح طلبان فقط .......... دارند.
1) ... ادعای الکی
2).... اتومبیل
3).... تیپ باحالی
4).... اینترنت

هشتم: جای خالی را در جمله زیر با یکی از چهار گزینه پیشنهادی پر کنید؟
رهبر انقلاب فاطمه رجبی را از ..... به هاشمی منع کردند.
1) تهاجم
2) تداخل
3) اهانت
4) تجاوز

نهم: جمله حداد عادل را کامل کنید
حدادعادل گفت: مجلس امروز آبستن ......... است.
1) .... شده و به ما هیچ چیزی نگفته
2) .... ناشی از تجاوز دولت به وکلای ملت شده
3) .... چنین اتفاقاتی
4) ... شده چون نمایندگان محترم جلوگیری نکرده اند.

دهم: جمله زیر را کامل کنید.
مشاور احمدي‌نژاد در امورروحانيت گفت: افكار امام را متبلور در انديشه‌هاي آيت‌الله مصباح مي‌بينيم، چون....
1) .... مدتی است که عینکم را گم کرده ام.
2) .... چون رئیس گفته است.
3) .... چون از کاری که دارم راضی هستم.
4) .... چون آدم بی ریایی هستم و حرفم را می زنم.

ادامه داستان: سازمان و ملی و جوانان
اصولا در ایران خیلی چیزها وجود دارد که خود به خود جرم محسوب می شود.
مثلا اگر شما در یک « سازمان» عضو باشید، پدرتان را در می آورند....
و اگر طرفدار « ملی» ها و یا یک سازمان « ملی» باشید، کاملا پدرتان را در می آورند....
و اگر جزو « جوانان» باشید، در هر حال پدرتان را در می آورند، چه عضو سازمان و ملی باشید، چه نباشید....
اما در همین شرایط بودجه « سازمان ملی جوانان» ده برابر شده است.

اگر نباشد چکارش کنیم
البته بهتر است باشد، یعنی برای خودش خوب است، چون دردسر کمتری خواهد داشت، ولی حالا فرض کنیم مثلا کسی نخواست به حرف آقای حداد عادل گوش کند که گفته است: « طلبه امروز باید الگویش رهبر انقلاب باشد.» اگر طلبه ای پیدا شد و خواست مثلا الگویش آیت الله مطهری، یا امام خمینی، یا امام حسین، یا مثلا امام جعفر صادق باشد و نخواست الگویش رهبر انقلاب باشد، با چنین طلبه ای چه باید کرد:
راه اول: « او را اینقدر کتک می زنیم تا الگوی مناسب را انتخاب کند.»
راه دوم: « پس از مدتی که گرسنگی کشید، خودش الگوی مناسب را انتخاب می کند.»
راه سوم: « با او حرف می زنیم تا واقعیت را بپذیرد و اگر نپذیرفت کتکش می زنیم.»
راه چهارم: « با او آنقدر حرف نمی زنیم تا مجبور به اعتراف شود.»

این طنز نیست، بیخودی نخندید!

چنانکه وعده داده بودم، از این پس هر روز بخشی از جملات گهربار مقام محترم ریاست جمهوری را نقل می کنیم تا طنز ما هم بامزه شود. رييس‌جمهور در مراسم جانشینی رئیس جدید بانک مرکزی به جای رئیس قدیمی گفت: « بانك‌ها بايد خودشان را بتكانند.( برای این کار از بولدوزر یا تانک یا زلزله یا احمدی نژاد می توانند استفاده کنند.) بايد منابع را آزاد كنند( لطفا موقع آزاد شدن منابع از ماسک استفاده کنید.) بهترين سياست‌ها را تدوين كرده‌ايم اما در اجرا جلو نمي‌رويم. بايد كارهاي موازي را جراحي كنيم( فکر می کنید منظور از کارهای موازی کدام یکی از اعضای مذکور است؟). در قضيه‌ي هسته‌اي من بيش از 50 بار تكرار كردم كه نبايد منحصر به يك گزينه بود. ما مي‌توانيم گره‌ها را باز و به جلو حركت كنيم.( تا به حال این عمل صورت نگرفته است، اما می توانیم.) اكنون نيز چوب دو امدادي را از شيباني تحويل مي‌گيريم و به فرد ديگري مي‌سپاريم كه اميدواريم مسيري كه براي خدمت در نظر گرفته شده با سرعت و شتاب بيشتري حركت كند.»

منبع:روزآنلاین http://www.roozonline.com

(البته بعید بتونید با وجود فیلتر به راحتی بش سر بزنید)

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 15:47 توسط امیر حسین |

نان را از من بگیر. اگر می خواهی

هوا را از من  بگیر. اما

خنده ات را نه.

 

گل سرخ را از من مگیر

سوسنی را که می کاری.

آبی را که به ناگاه

در شادی تو سرریز مکتد.

موجی ناگهانی از نقره را که در تو می زاید.

 

از پس نبردی سخت باز می گردم

با چشمانی خسته

که دنیا را دیده است

بی هیچ دگرگونی.

اما خنده ات که رها می شود

و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید

تمامی درهای زندگی را

به رویم می گشاید.

 

عشق من. خنده تو

در تاریک ترین لحظه ها می شکفد

و اگر دیدی. به ناگاه

خون من بر سنگفرش خیابان جاری است.

بخند. زیرا خنده تو

برای دستان من

شمشیری است آخته.

 

خنده تو در پاییز

در کناره دریا

موج کف آلوده اش را

باید برفرازد.

و در بهاران. عشق من.

خنده ات را می خواهم

چون گلی که در انتظارش بودم.

گل آبی. گل سرخ ِ

کشورم که مرا می خواند.

 

بخند بر شب

بر روز. بر ماه.

بخند بر پیچاپیچ ِ

خیابان های جزیره. بر این پسر بچه‌ کمرو

که دوستت دارد.

اما آن گاه که چشم می گشایم و می بندم.

آن گاه که پاهایم می روند و باز می گردند.

نان را. هوا را.

روشنی را. بهار را.

از من بگیر

اما خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا نبندم

 

 

پابلو نرودا

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 17:44 توسط امیر حسین |

راستش چنتا دوست اس ام اس و ای میل و انواع روش های ارتباطی رو به کار گرفتن و گفتن پسر حالمونو با عشق و عاشقی و اینا به هم زدی. یه پست درست حسابی بنویس!

خب من اول ازشون تشکر می کنم. دوم می گم شما فضولین؟

سومم اینکه به چشم بحث می ره تو مایه های دیگه.

راستش امروز می خوام یه کتاب معرفی کنم. البته کتاب خیلی معروف هستشو شاید خیلیاتون خونده باشیدش.

بیگانه اثر آلبرکامو

داستان از آن سوی سرحد برای ما آمده است.از آن سوی دریا. و برای ما از آفتاب و از بهار خشن و بی سبزه آن جا سخن می راند.ولی در مقابل این بذل و بخشش داستان به اندازه کافی مبهم و دو پهلو است. چگونه باید قهرمان این داستان را درک کرد که فردای مرگ مادرش "حمام آفتاب می گیرد و رابطه نامشروع با زنی را شروع می کند و برای این که بخندد به تماشای یک فیلم خنده دار می رود." و یک عرب را "به علت آفتاب" می کشد و در شب اعدامش در عین حال که ادعا می کند "ششادمان است و باز هم شاد خواهد بود." آرزو می کند که عده تماشاچی ها در اطراف چوبه دارش هرچه زیادتر باشد تا "او را با فریادی از خشم و غضب خود پیشواز کنند" بعضی ها می گویند "آدم احمقی است بدبخت است" و دیگران که بهتر درک کرده اند می گویند"آدم بی گناهی است" عاقبت باید معنای این بی گناهی را نیز درک کرد...*

در رابطه با نویسنده:

آلبرکامو که همچون ژان پل سارتر در ردیف چند نویسنده تراز اول امروز(۱۳۴۵) وفرانسه نام برده می شود. یک داستان نویس عادی نیست که برای سرگرم کردن خوانندگان  طبق نسخه معمول مردی را به زنی دلبسته کند و بعد با ایجاد موانعی در راه وصال آن دو به تعداد صفحات داستان خود بیفزاید. داستان های این مرد داستان هایی است فلسفی که نویسنده درک دقیق خود را از زندگی و مرگ از اجتماع و قیود رسوم آن و هدف هایی که به خاطر آن ها می شود زنده بود در ضمن آن بیان کرده است...**

 

در آخر این رمانو من شخصا به همه طرفدارای رمان های فلسفی و علاقمندان به فلسفه پوچی توصیه می کنم. از این به بعد علاوه بر بحث های عشقولانه معرفی کتابو کارای کامپیوتریم داریم!!

منتظر نظرات گهربارتون هستیم...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* [Jean. Paul Sartre: Situations 1,PP99-121

*جلال آل آحمد. علی اصغر خبره زاده

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 16:45 توسط امیر حسین |

دیروز عکس رو پیدا کرد‌م. و ای کاش هیچ وقت این طور نیشد...

دیروز داشتم آلبومای قدیمی رو نگا می کردم که یهو یه عکس قشنگ از س. و گ.(اسامی مستعار است خصوصا دومی){حالا شاید دومی ز. یا حتی ع. باشه! تعدادشون زیاد بوده قاطی کردم} نظرمو جلب کرد. داشتم به یاد شادی شون شاد می شدم که یهو دیدم ای دل غافل! یکی دیگم تو عکسه! تا حالا همچین نامردیو ندیده بودم... این شخص که در این عکس توسط سرپرست گروه تجسس(من!) با فلش مشخص شده از این لحظه خونش حلال.مباح.مستحب موکد و بلکه واجب می باشد. او را بیابید و صدها جایزه نفیس مانند ۱۰۰ کمک هزینه رفتن به دانشگاه. یک بسته نمک و تعداد محدودی کارت صد آفرین دریافت نمایید. شایان ذکر می باشد که علاوه بر نام و نام خانوادگی احسان ه. اطلاعات دیگری مانند محل دقیق زندگی او در بالا شهر(حوالی رشته کوه البرز) میزان دقیق سرمایه و تعداد دخترانی که از این راه فریب داده هیچ اهمیتی ندارد و مهم این است که رییس جمهور بورکینافاسو طرفدار لیورپول است!

 

توجه کنید که هر کسی که با او همکاری نماید شریک جرم اوست و ما او را نابود می کنیم!

*راستی یکی از دوستان گفته که چیزی که کنار کیک تولد شخصی موسوم به الف. مشهور بهSk8er  بوده یک بطر نوشیدنی غیر اسلامی است. که همین جا اعلام می کنیم که ماده مذکور آب پرتقال است ولا غیر.. 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 13:8 توسط امیر حسین |

سلام به همه دوستان!

امروز تولد منه!

یه کیک آوردم همه حال کنید!

اونایی که کادو نخریدن فقط تا امشب وقت دارنا!

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 12:40 توسط امیر حسین |

صدایی در گوشم می پیچد: یک نفر میاد که من منتظر دیدنشم/یک نفر میاد که من تشنه بوییدنشم/مثه یک معجزه اسمش تو کتابا اومده...

ذهنم درگیر می شود با سردرگمی دکمه STOP مدیا پلیر را پیدا میکنم به سختی پیدا کردن شنی در شن زار...

"مترو آقا؟" به راننده تاکسی می گویم ا مثل این که در بند بازی با بینی فیل بارها دچار زمین خوردگی شده مرا طوری نگاه میکند که انگار مقصرم که مسیری انتخاب کرده ام که به میل حضرت نبوده! زیر لب "ببخشیدی" می گویم و پوزخند می زنم...

بعد از استفاده از هر سه وسیله نقلیه عمومی موجود در پایتخت از اتوبوس ۱۰۰ تومان نقد پرداخت بیلیت نشانه بی شخصیتی شماست پیاده میشوم...

"یه شرق می خواستم" جواب میدهد:"امروز نیومده!"     عجیبه؟! این جا ولی عصر است. مگر میشود که این جا روزنامه موجود نباشد؟... 

"اتمسفر! ایستگاه بعد کرج" انکر الصوتی از شیار های بالا سرم در مترو خارج میشود. سابقا صدای بانویی خوش صدا بود. نکند فوت کرده است یا اخراج شده؟ از تصور اینکه از اجرای زنده کسی به جای ضبط صدا استفاده شود خنده ام می گیرد...

جلوی این به اصطلاح کامپیوتر ما قبل تاریخم می نشینم. از مودم صداهایی خارج می شود که دقیقا اوضاع اعصاب مرا تکمیل می کند...

می خواهم در وبلاگ شخصی چیزی بنویسم ولی پرشین بلاگ چند روزی است که چهر در نقاب تار(web( کشیده. بی اختیار به صفحات دوستان سر می زنم...

در زیر یاهو مسنجر tab مربوط به خبر نظرم را مثل لیلای مجنون اسیر می کند...

یاهو نیوز به نقل از آسوشییتد پرس:"Iranian leading reformist paper shut down" از تصور روزنامه شرق به شکل ویندوز اکس پی خوشحال می شوم...

.

.

.

 

پس چرا کسی نمی آید؟ شب شده صدایی در گوشم می پیچد: یک شب مهتاب ماه می یاد تو خواب/ منو می بره...

مثل یک کوره آجر عصبی هستم نمی دانم چگونه کنترل تلویزیون را پیدا می کنم و خاموشش می کنم. اگر می دانست صدایش تیتراژ چنین برنامه ایست هرگز متولد نمی شد...

صبح می شود چرا دیشب هم ماه نیومد؟...

از کوچه ماشینی با سرعت بی رحمانه آسفالت را می جود "من آمده ام. وااااای..." خنده ام می گیرد با تمام وجودم با تمامی اعضا و جوارحم می خندم. از شدت خنده و دلپیچه گریه ام می گیرد. که قرار بود بیاید و که آمد!...

جماعت ما را چه شده است؟   

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 12:23 توسط امیر حسین |

همیشه از این شعر خوشم میومده..چون باور دارم

یه حقیقته....

من برای سال ها می نویسم....

سال ها بعد

که چشم های تو عاشق می شوند....

افسوس!!


قصه ی مادر بزرگ درست بود

همیشه

یکی بود....

یکی نبود....!!

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 15:42 توسط امیر حسین |

Nobody loves me,

Nobody cares,

Nobody picks me peaches and pears,

Nobody offers me candy and cokes,

Nobody listens and laughs at my jokes,

Nobody helps when I get in a fight,

Nobody does all my homework at night,

Nobody misses me,

Nobody cries,

Nobody thinks I’m a wonderful guy.

So if you ask me who’s my best friend, in a whiz,

I’ll stand up and tell you that Nobody is.

But yesterday night I got quite a scare,

I woke up and Nobody just wasn’t there.

I called out and reached out for Nobody’s hand,

In the darkness where Nobody usually stands.

Then I poked through the house, in each cranny and nook

But I found somebody each place that I looked.

I searched till I’m tired, and now with the dawn,

There’s no doubt about it—

Nobody’s gone!

 

From: Uncle Shelby’s A Light in The Attic

 

+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 19:44 توسط امیر حسین |

+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 21:6 توسط امیر حسین |

با یاد تو سر گشته

صحبت های سر بسته

 

در فکر تو شکسته

کشتی به گل نشسته

 

در موی تو پیچیده

دردت به جان خریده

 

افسرده و غمینم

چون کاسه ای گلینم

 

نایی به پیشم آخر

منتظرت سوی در

 

نگاه من می دوزد

عکس تو را می بوسد

 

بیا تو ای نازنین

رویم مزن بر زمین

                  تقدیم به ... هیچکس، شعر برای دل خودم بود!(ای دروغ گو)

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 21:5 توسط امیر حسین |

و من هرگز سلام نمی کنم،

 تا شاید هرگز نیازی به خداحافظی نباشد،

 تا شاید هیچ گاه آن لحظه تلخ بی تو بودن تکرار نشود ،

 تا شاید دیگر آن نگاه  معصومت از من رفتن را طلب نکند،

 تا شاید، تا شاید لا اقل کنجکاو شوی که چرا سلام نمی کنم

و بخوانی و همین برای من کافی است...و دیگر هیچ!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 5:45 توسط امیر حسین |

 
free web counter