تبليغاتX
... خزان عاشق
             قصه آفرینش به روایتی «خز» !

خزان عاشق

يه روز خدا ميخواس بياد بشينه

آدم  و  حوا  رو  بيافرينه

وقتي اومد مشغول کـــارش بشه

خواس يه فرشته دستيارش بشه

تو جرگه ي فرشته ها نگا کرد

از تو اونا يه کـــار گـر  جدا کرد

گف: برو  ظرفو  پُر  خاک رُس کن

آب ام بريز يه خورده گل درُس کن

فرشته با کمال ميل پا شد

براي تعظيم يه ذرّه تــا شد

بـــــا هيکل قشنگ و خوش  قـــواره

فُــــرغــونــو ور داش بره خـاک بيـاره

فرشته هه  خاکــــارو  آوُرد  نشست

هر چي تونس تو خاک رُس آب بست

همينه که جنس بشر خرابه

دو سوّم  کُلّ  وجـــودش آبه

اگه يه جاش سفته هزار جاش شُله

تقصيـــر  اون  فــــرشته ي  مُنــگُـله     ...

ادامه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 19:52 توسط محمد احسان |

 
free web counter