تبليغاتX
... خزان عاشق
 
تو را نگاه میکنم:*
      چشمانت گویای همه چیز است و خود...
                                          چه دردی میکشی...!
     
   تو را نگاه میکنم،
فریاد بر می آرم:
            (به قول جلال:)   " لاپاتاباخایا !!! " (۱) 
که مظهر "بود" بود....
 
که یگانه سوگند من به سالی که گذشت
به لحظات حیاتی بی تفاوتی
همین دو کلمه سرشار از مفهوم بود
که در کشاکش سخت و صعب زندگی
امور را به تو ارجاع میدادم....
حال در غیاب مجسمه های استقامت و مردی ات
به که پناه میتوان جست؟
که حسودان تنگ نظر چشمت کردند باخایای تمام تاریخ!!!

امسن(**)

در این مصیبت چه بگویم
که روز و شب و به رویا و بیداریم
کابوسی بی امان آزارم میدهد....:
جوجه کفترکانی گستاخ و تازه به دنیا آمده
گرداگرد آسمان بی کلاغ زندگیمان تکچرخ میزنند و
                           "بابا" خطابت میکنند.......
 
چشمانم را میبندم
فریاد میزنم که ساکت شوند
و به نشان چپ بودن این رویا
         یاد شلوارک آبی ات میافتم...... (۲)
"امین من حالا موعد ثمرش نیست
                              اگر چه پربار است"
        
           تو را نگاه میکنم....
جهان رنگ میبازد....
     خیالی نیست که به تو ارجاعش میدهم
     که هنوز ظرفیتش را در تو میبینم(۳)
 
به رویم اخم نکن عزیزم
که اخمت تند باد سیاه و سهمگین و قطوری ست....
 
                               تو برای من هماره  "باخایا" خواهی ماند.....
                                                                                            ....
 

پانوشت:
* جون من با احساس بخونین
** باخایا قبل از عمل (در حال انجام یک کار بد البته همیشگی در اتاق گروه خزان عاشق)
 
۱.فکر کنم اگه این قسمتو با لهجه بخونید بهتر باشه! لهجه ای شبیه روسی یا ترکی و البته مخلوط با اصفهانی!
۲. رجوع شود به پست معرفی گروه
۳. تو میتونی (قودرتشو داری) 

این عکس که البته یه ربطایی به ماجرا داره رو هم ببینید البته ببخشید که خیلی کوچیکه برای اهل بصیرت کافیه! فرد مورد نظر در عکس کاملا واضح و مبرهنه که چه آدم ...ایه!

خوابگاه

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 16:55 توسط محمد احسان |

صدایی در گوشم می پیچد: یک نفر میاد که من منتظر دیدنشم/یک نفر میاد که من تشنه بوییدنشم/مثه یک معجزه اسمش تو کتابا اومده...

ذهنم درگیر می شود با سردرگمی دکمه STOP مدیا پلیر را پیدا میکنم به سختی پیدا کردن شنی در شن زار...

"مترو آقا؟" به راننده تاکسی می گویم ا مثل این که در بند بازی با بینی فیل بارها دچار زمین خوردگی شده مرا طوری نگاه میکند که انگار مقصرم که مسیری انتخاب کرده ام که به میل حضرت نبوده! زیر لب "ببخشیدی" می گویم و پوزخند می زنم...

بعد از استفاده از هر سه وسیله نقلیه عمومی موجود در پایتخت از اتوبوس ۱۰۰ تومان نقد پرداخت بیلیت نشانه بی شخصیتی شماست پیاده میشوم...

"یه شرق می خواستم" جواب میدهد:"امروز نیومده!"     عجیبه؟! این جا ولی عصر است. مگر میشود که این جا روزنامه موجود نباشد؟... 

"اتمسفر! ایستگاه بعد کرج" انکر الصوتی از شیار های بالا سرم در مترو خارج میشود. سابقا صدای بانویی خوش صدا بود. نکند فوت کرده است یا اخراج شده؟ از تصور اینکه از اجرای زنده کسی به جای ضبط صدا استفاده شود خنده ام می گیرد...

جلوی این به اصطلاح کامپیوتر ما قبل تاریخم می نشینم. از مودم صداهایی خارج می شود که دقیقا اوضاع اعصاب مرا تکمیل می کند...

می خواهم در وبلاگ شخصی چیزی بنویسم ولی پرشین بلاگ چند روزی است که چهر در نقاب تار(web( کشیده. بی اختیار به صفحات دوستان سر می زنم...

در زیر یاهو مسنجر tab مربوط به خبر نظرم را مثل لیلای مجنون اسیر می کند...

یاهو نیوز به نقل از آسوشییتد پرس:"Iranian leading reformist paper shut down" از تصور روزنامه شرق به شکل ویندوز اکس پی خوشحال می شوم...

.

.

.

 

پس چرا کسی نمی آید؟ شب شده صدایی در گوشم می پیچد: یک شب مهتاب ماه می یاد تو خواب/ منو می بره...

مثل یک کوره آجر عصبی هستم نمی دانم چگونه کنترل تلویزیون را پیدا می کنم و خاموشش می کنم. اگر می دانست صدایش تیتراژ چنین برنامه ایست هرگز متولد نمی شد...

صبح می شود چرا دیشب هم ماه نیومد؟...

از کوچه ماشینی با سرعت بی رحمانه آسفالت را می جود "من آمده ام. وااااای..." خنده ام می گیرد با تمام وجودم با تمامی اعضا و جوارحم می خندم. از شدت خنده و دلپیچه گریه ام می گیرد. که قرار بود بیاید و که آمد!...

جماعت ما را چه شده است؟   

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 12:23 توسط امیر حسین |

همیشه از این شعر خوشم میومده..چون باور دارم

یه حقیقته....

من برای سال ها می نویسم....

سال ها بعد

که چشم های تو عاشق می شوند....

افسوس!!


قصه ی مادر بزرگ درست بود

همیشه

یکی بود....

یکی نبود....!!

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 15:42 توسط امیر حسین |

 

آهنگی که براتون اجرا میکنم اسمش هست "قبله "تقلیدیه از "ابی" با صدای خودم!

شعری از مسعود امینی و اهنگساز هم دوست عزیز خودم سیاوش قمیشی...

 

پشت دیوار شب یه راهی داره
که می ره یه راست در خونه ی ستاره
چهار قدم از ور دل ما که رد شی
می بینی ماه شب چارده داره
خورشید خانومو ابروشو برمی داره

خورشید خانومو ابروشو برمی داره

بیا بریم اونجا که شباش بوی تو باشه تو هواش
باد که میاد رد شه بره بریزه سرت ستاره هاش
بیا بریم اونجا که شباش بوی تو باشه تو هواش
باد که میاد رد شه بره بریزه سرت ستاره هاش

وقتی میای قشنگترین پیرهنتو تنت کن
تاج سر سروریتو سرت کن
چشماتو مست کن همه جا رو بشکن
الا دل ساده و عاشق من

قبله یعنی حلقه ی چشم مستت
ذریح اونه که دست بزنم به دستت
جای دخیل پامو ببند تو خونه‌ت
به جای مهر سرمو بزار رو شونه‌ت،

 سرمو بزار رو شونه‌ت،سرمو بزار رو شونه‌ت،سرمو بزار رو شونه‌ت.........

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 18:54 توسط محمد احسان |

Nobody loves me,

Nobody cares,

Nobody picks me peaches and pears,

Nobody offers me candy and cokes,

Nobody listens and laughs at my jokes,

Nobody helps when I get in a fight,

Nobody does all my homework at night,

Nobody misses me,

Nobody cries,

Nobody thinks I’m a wonderful guy.

So if you ask me who’s my best friend, in a whiz,

I’ll stand up and tell you that Nobody is.

But yesterday night I got quite a scare,

I woke up and Nobody just wasn’t there.

I called out and reached out for Nobody’s hand,

In the darkness where Nobody usually stands.

Then I poked through the house, in each cranny and nook

But I found somebody each place that I looked.

I searched till I’m tired, and now with the dawn,

There’s no doubt about it—

Nobody’s gone!

 

From: Uncle Shelby’s A Light in The Attic

 

+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 19:44 توسط امیر حسین |

 

قسمت اول:  صبح زود علی الطلوع ساعت ۱۱

اهم، اوهم...

بستگی داره!

خودت بیدار بشی(عمرا!)، یا امین بیدارت کنه(صد سال!!)

یا اینکه دست آخر صدای فرفر سشوار به همراه کلی بوی دل انگیز موهای ژل خورده و سوخته امین که به مشامت برسه از خواب میپروندت

همین سه حالته و بس!

به هر حال دیر شده و باید کلاتو قاضی کنی ...

اگه روز درسی باشه که خوب علی القاعده دیر شده و  صرف نمیکنه بری کلاس

اگرم روز تعطیل باشه که هیچ، اصلا بحثی نداریم!

نتیجه گیری منطقی هر روز این که باهاس بخوابی تا سلف...

جنازه مرحوم امیر حسین هم البته تاکید و دلیل مضاعفیه بر این نتیجه گیری

البته نکته قابل ذکر اینکه اگر بعضا در این نتیجه گیری به موانعی بر سر اثبات بر خوردی کافیه برای بیدار کردن امیر حسین اقدام کنی!

امیر حسین همیشه دلایل کافی برات داره کا قانعت کنه در چنین مواقع حساسو استراتژیکی بهترین و مفیدترین و تاکتیکی ترین کار ممکن خوابه!

ناگفته نماند که سعید هم خود به خود بعد از یه شب پرکار و مشغله همچنان درگیر زدو بند و تعاملات حین خوابشه...

امین هم که پیچونده ... (در مورد اینکه کجا؟ من به شخصه حرفی برای گفتن ندارم)

     ....

                                                                                                                  ادامه داستان در قسمت بعد...

+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 10:57 توسط محمد احسان |

 
free web counter