تبليغاتX
... خزان عاشق
             قصه آفرینش به روایتی «خز» !

خزان عاشق

يه روز خدا ميخواس بياد بشينه

آدم  و  حوا  رو  بيافرينه

وقتي اومد مشغول کـــارش بشه

خواس يه فرشته دستيارش بشه

تو جرگه ي فرشته ها نگا کرد

از تو اونا يه کـــار گـر  جدا کرد

گف: برو  ظرفو  پُر  خاک رُس کن

آب ام بريز يه خورده گل درُس کن

فرشته با کمال ميل پا شد

براي تعظيم يه ذرّه تــا شد

بـــــا هيکل قشنگ و خوش  قـــواره

فُــــرغــونــو ور داش بره خـاک بيـاره

فرشته هه  خاکــــارو  آوُرد  نشست

هر چي تونس تو خاک رُس آب بست

همينه که جنس بشر خرابه

دو سوّم  کُلّ  وجـــودش آبه

اگه يه جاش سفته هزار جاش شُله

تقصيـــر  اون  فــــرشته ي  مُنــگُـله     ...

ادامه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 19:52 توسط محمد احسان |

خبر ناگوار فوت هنرمند محبوب خسرو شکيبايی عزيز، قلبهای دوست داران فرهنگ و هنر در ايران رو حسابی متاثر کرد...

امروز خواستم مقداری راجع به ایشون صحبت کنم...                  خسرو شکیبایی عزیز

 

خسرو شکیبایی در فروردین ماه سال ۱۳۲۳ در خیابان مولوی تهران به دنیا آمد. در شناسنامه نامش «خسرو» است ولی خانواده و نزدیکان او را «محمود» صدا می‌کردند. پدر خسرو سرگرد ارتش بود و وقتی او ۱۴ ساله بود بر اثر سرطان از دنیا رفت. او قبل از اینکه وارد عرصه تئاتر شود، در حرفه‌هایی چون خیاطی و کانال سازی وآسانسور سازی کار می‌کرد. در ۱۹ سالگی برای اولین بار روی صحنه تئاتر رفت و بعد از مدتی به عباس جوانمرد، معرفی و به صورت کاملا حرفه‌ای بازیگر تئاتر شد. وی فارغ التحصیل بازیگری دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود و فعالیت هنری خود را از سال ۱۳۴۲ با بازیگری تئاتر آغاز کرد. وی در فیلم‌های هامون، کیمیا، کاغذ بی خط به ایفای نقش پرداخت. بازی در سریال‌هایی چون لحظه، کوچک جنگلی، مدرس، روزی روزگاری، خانه سبز، کاکتوس، آواز مه، تفنگ سر پر از دیگر نقش آفرینی‌های این هنرمند بود.

خسرو شکیبایی در هشتمین و سیزدهیمن جشنواره فیلم فجر به دلیل بازی در فیلم‌های هامون و کیمیا سیمرغ بلورین بهترین بازیگر را دریافت کرد. این هنرمند ایرانی که مدت‌ها از عارضه سرطان کبد رنج می‌برد، ساعت ۴ بامداد روز جمعه، بیست و هشتم تیر ۱۳۸۷، در بیمارستان پارسیان تهران درگذشت.شکیبایی از همسر اولش (تانیا جوهری - بازیگر) یک دختر به نام «پوپک» و از همسر دومش (پروین کوشیار) یک پسر به اسم «پویا» دارد.

سینما

شکیبایی نخستین بار در سال ۱۳۵۳ در فیلم کوتاه و ۱۶ میلیمتری «کتیبه» به کارگردانی فریبرز صالح مقابل دوربین رفت و با بازی در نقش کوتاهی در فیلم خط قرمز (مسعود کیمیایی۱۳۶۱) به سینما آمد و تا سال ۱۳۶۸ نقش آفرینی‌هایی کرد. از جمله در فیلمهای دزد و نویسنده، ترن و رابطه خوب ظاهر شد. اما از بعد از بازی در فیلم هامون (داریوش مهرجویی-۱۳۶۸) بود که نام خسرو شکیبایی بر سر زبان‌ها افتاد. او برای بازیش در همین فیلم از «هشتمین جشنواره فیلم فجر»، سیمرغ بلورین دریافت کرد و تحسین منتقدان و مردم را برانگیخت. او همچنین برای بازی در فیلم کیمیا (احمد رضا درویش-۱۳۷۳) بار دیگر برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول از سیزدهمین جشنواره فیلم فجر شد. او سومین سیمرغ خود را هم را برای بازی در نقش عادل مشرقی فیلم سالاد فصل (فریدون جیرانی) گرفت. از آخرین افتخارات شکیبایی هم دیپلم افتخار برای فیلم اتوبوس شب (کیومرث پوراحمد) بود.

شکیبایی آخرین جایزه‌اش را از ششمین جشن ماهنامه «دنیای تصویر» برای بازی در فیلم «کاغذ بی خط» دریافت کرد.

پس از گذشت نزدیک به ۲۲ سال از اولین حضورش در فیلم کیمیایی، در فیلم حکم (۱۳۸۳) باری دیگر در فیلم وی در کنار عزت الله انتظامی ایفای نقش کرد.

او علاوه بر هنرنمایی در سینما و تئاتر، برخی از سروده‌های سهراب سپهری، سید علی صالحی و فروغ فرخزاد را به صورت دکلمه اجرا کرده بود.

در ۹ تیرماه ۱۳۸۷ در دومین جشن منتقدان سینمایی، جایزه یکی از برترین بازیگران سی سال سینمای پس از انقلاب را گرفت. او همچنین در بیست و ششمین جشنواره فیلم فجر، بازیگر و گوینده تیزر جشنواره بود.

تلویزیون

او در تلویزیون هم موفق بود. از همان زمان که در نقش «سید حسن مدرس» بازی کرد و آن مونولوگ طولانی معروفش را اجرا کرد تا بازی در مجموعه تلویزیونی روزی روزگاری، خانه سبز، کاکتوس، تفنگ سر پر و این اواخر هم مجموعه‌های تلویزیونی در کنار هم و سرزمین سبز را روی آنتن داشت.

آخرین نقش‌آفرینی این هنرمند در فیلم تلویزیونی پیوند (سعید عالم‌زاده) و آخرین نمایش فیلمش، آشیانه‌ای برای زندگی (حمید طالقانی) بود که به مناسبت روز پدر از تلویزیون پخش شد.

شکیبایی در ساعت ۴ صبح جمعه ۲۸ تیرماه ۱۳۸۷ در سن ۶۴ سالگی در اثر بیماری سرطان کبد در بیمارستان پارسیان تهران درگذشت.

در پی این رویداد، غلامعلی حداد عادل رئیس کمیسیون فرهنگی مجلس و عزت‌الله ضرغامی رئیس سازمان صدا و سیما پیام تسلیت صادر کردند.

فیلم‌های سینمایی

       ۱۳۶۰ خط قرمز (مسعود کیمیایی)

       ۱۳۶۲ دادشاه (حبیب کاووش)

       ۱۳۶۳ صاعقه (ضیاءالدین دری)

       ۱۳۶۵ رابطه (پوران درخشنده)، دزد و نویسنده (کاظم معصومی)

       ۱۳۶۶ شکار (مجید جوانمرد)، ترن (امیر قویدل)

       ۱۳۶۸ عبور از غبار (پوران درخشنده)، هامون (داریوش مهرجویی)

       ۱۳۶۹ جستجو در جزیره (مهدی صباغزاده)، ابلیس (احمد رضا درویش)

       ۱۳۷۰ بانو (داریوش مهرجویی)

       ۱۳۷۱ یک بار برای همیشه (سیروس الوند)، سارا (داریوش مهرجویی)، پرواز را به خاطر بسپار (حمید رخشانی)

       ۱۳۷۲ بلوف (ساموئل خاچیکیان)

       ۱۳۷۳ کیمیا (احمد رضا درویش)، پری (داریوش مهرجویی)، درد مشترک (یاسمین ملک نصر)

       ۱۳۷۴ خواهران غریب (کیومرث پور احمد)، عاشقانه (علیرضا داودنژاد)، سایه به سایه (علی ژکان)

       ۱۳۷۵ سرزمین خورشید (احمد رضا درویش)

       ۱۳۷۶ زندگی (اصغر هاشمی)، روانی (داریوش فرهنگ)

       ۱۳۷۸ میکس (داریوش مهرجویی)، عشق شیشه‌ای، دختردایی گمشده (داریوش مهرجویی)

       ۱۳۷۹ دختری به نام تندر (حمیدرضا آشتیانی پور)

       ۱۳۸۰ مزاحم (سیروس الوند)، لژیون (ضیاءالدین دری)، کاغذ بی‌خط (ناصر تقوایی)، اثیری (محمد علی سجادی)

       ۱۳۸۲ صبحانه برای دو نفر (مهدی صباغزاده)

       ۱۳۸۳ حکم (مسعود کیمیایی)، ازدواج صورتی (منوچهر مصیری)، سالاد فصل (فریدون جیرانی)

       ۱۳۸۴ چه کسی امیر را کشت؟ (مهدی کرم‌پور)، عروسک فرنگی (فرهاد صبا)، پیشنهاد پنجاه میلیونی، ستاره‌ها (فریدون جیرانی)

       ۱۳۸۵ دست‌های خالی (ابوالقاسم طالبی)، اتوبوس شب (کیومرث پوراحمد)، رئیس (مسعود کیمیایی)

       ‌۱۳۸۶ شب

       ۱۳۸۷ امروز نه فردا

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 22:15 توسط امیر حسین |

سلام به همه دوستان عزيز
خيلی وقته که اين وبلاگو خاک گرفته
!
امروز اومدم يه خورده متحولش کنم!!!
ايشالا که بتونيم تا آخر بمونيم
پس به دوستای ديگه هم بگيد که پرچم ما همچنان بالاس
!!!

امروز ياد بچه ها افتادم، همه بزرگ شدن، همين يکی دوسال کلی همه رو تغيير داد. حتا تو همين چند ماه.
ديگه احسان هادی واسه خودش مردی شده. تا ديروز داشتش جلو خوابگاه پستونک ميخورد، حالا پستونکشو فروخته يه چيز ديگرو گوشه لبش ميزاره...
اسماعيل که هميشه اين ورو اونور دنبال ملت بود. واسه خودش زندگيی جمع کرده....
حتا امين ديگه از تيريپه پوچ گراييش زده بيرون، دنبال فوقو درس خوندنه. حس ميکنم بچه موندم. هنوزم هيچ هدفی ندارم. شايدم الکی زندم.
ما که به اميد اينکه ايشالا!!! يه زندگی اون دنيا داريم داريم اينجارو تحمل ميکنيم....

قربون همتون. وبلاگ ما از امروز برقراره!!!!!!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 1:40 توسط امیر حسین |

سلام

اومدم سریع بگم و برم

این روزا فضای اتاق کاملا ابریه، در اتاق زدیم که: لطفا با سیگار روشن وارد شوید !

یه حس درونی هم همواره تو اتاق موج میزنه که:

خطر مرگ،

سیگار نکشیدن ممنوع !

ببخشیدا اما خوب اگه بخوام برای این چند روزمون شرح حالی ببنویسم به همینا خلاصه میشه !

سعی کنید خوش باشید ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 17:17 توسط محمد احسان |

به نام ؟ ... !

درین مدت که شدیدا دچار انواع حوادث و اتفاقات و مصائب و دردسرها و سوانح و فجایع و مسائل و مسئولیت ها و سر گرمی ها و مزخرفات و گلواژه ها و الافی های بسیاری بودم و بالتبع قحط الحوصله(!) بر جسم و روح مبارکم عارض شده بود و بنابراین وبلاگ به قحط المطلب الجذاب مبتلا بود و هست،خزعبلی مثل مرقومه زیر غنیمتی ست گرانبها که نه به رسم برگ سبز و تحفه درویش که به سنت خالی نبودن عریضه نثار طیف دوستان و دشمنان و علاقه مندان و معاندین و ... می شود. تا چه در نظر آید و مقبول افتد !!!

ضمنا از همین الان اعلام میکنم که هر گونه ناسزای امکان الحضور در لسان مبارک شما خواننده گرامی را علاوه بر ارجاع به ابزار(!) مبارک باخایا و البته خودم و سایر دوستان وبلاگ، به نویسنده محترم و کاملا گرامی متن ارجاع خواهم داد.

به علاوه اینکه مسئولیت پیدا کردن هرگونه ربط و رابط و مربوط و غیره به عهده شخص خواننده است و بنده هیچگونه مسئولیتی را در پاسخگویی پس از مطالبه نخواهم پذیرفت.

داستان زير را آرت بو خوالد طنز نويس پر آوازه آمريكايي در تاييد اينكه نبايد اخبار ناگوار را به يكباره به شنونده گفت تعريف مي كند:

مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سركشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد:
-جرج از خانه چه خبر؟
-خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد.
-سگ بيچاره،پس او مرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟
-پرخوري قربان!
-پرخوري؟مگه چه غذايي به او داديد كه تا اين اندازه دوست داشت؟
-گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد.
-اين همه گوشت اسب از كجا آورديد؟
-همه اسب هاي پدرتان مردند قربان!
-چه گفتي؟همه آنها مردند؟
- بله قربان . همه آنها از كار زيادي مردند.
براي چه اين قدر كار كردند؟
-براي اينكه آب بياورند قربان!
-گفتي آب آب براي چه؟
-براي اينكه آتش را خاموش كنند قربان!
-كدام آتش را؟
-آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاكستر شد.
-پس خانه پدرم سوخت ! علت آتش سوزي چه بود؟
-فكر مي كنم كه شعله شمع باعث اين كار شد. قربان!
-گفتي شمع؟ كدام شمع؟
-شمع هايي كه براي تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
-مادرم هم مرد؟
-بله قربان .زن بيچاره پس از وقوع آن حادثه سزش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان.!
-كدام حادثه؟
-حادثه مرگ پدرتان قربان!
-پدرم هم مرد؟
-بله قربان. مرد بيچاره همين كه آن خبر را شنيد زندگي را بدرود گفت.
-كدام خبر را؟
-خبر هاي بدي قربان. بانك شما ورشكست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از يك سنت تو اين دنيا ارزش نداريد .من جسارت كردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!

اتفاق بعد از شنیدن این همه خبر را احتمالا باید خودتان حدس زده باشید.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:57 توسط محمد احسان |

حالا که کار تو شده پر از نیرنگ و ریا
حالا که دل تو شده فرسنگها دور از خدا
به من نگو دوست دارم که باورم نمیشه
نگو فقط تو رو دارم که باورم نمیشه
حالا که کار تو شده پر از نیرنگ و ریا
حالا که دل تو شده فرسنگها دور از خدا

به من نگو دوست دارم که باورم نمیشه
نگو فقط تورو دارم که باورم نمیشه

تو با این چرب زبونی هی به من دروغ میگی
میخواهی گولم بزنی هی به من دروغ میگی
تو با این چرب زبونی هی به من دروغ میگی
میخواهی گولم بزنی هی به من دروغ میگی

به من نگو دوست دارم که باورم نمیشه
نگو فقط تورو دارم که باورم نمیشه

تو بادل شکسته ام انقده جفا نکن
تو اگه دوسم نداری اینجوری بدتا نکن
توبا دل شکسته ام انقده جفا نکن
تو اگه دوسم نداری اینجوری بدتا نکن

به من نگو دوست دارم که باورم نمیشه
نگو فقط تورو دارم که باورم نمیشه
به من نگو دوست دارم که باورم نمیشه
نگو فقط تورو دارم که باورم نمیشه

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 22:10 توسط امیر حسین |

ندانم كجا ديده ام در كتاب                                       كه ابليس را ديد شخصي به خواب

به بالا صنوبر ؛ به ديدن چو حور                             چو خورشيدش از چهره مي تافت نور

فرا رفت و گفت : اي عجب اين تويي ؟                      فرشته نباشد بدين نيكويي

تو كاين روي داري به حسن قمر                              چرا در جهان به زشتي سمر ؟

چرا نقش بندت به ايوان شاه                                   دژم روي كرده است و زشت و تباه ؟

شنيد اين سخن بخت برگشته ديو                              به زاري برآورد بانگ و غريو

كه ؛ اي نيكبخت ! اين نه شكل من است                    وليكن قلم در كف دشمن است

برانداختم بيخ شان از بهشت                                  كنونم مي نگارند زشت

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 16:58 توسط امیر حسین |

 
free web counter